محمد على مجاهدى

338

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

از بس كه شور و غلغله در كُن فكان فتاد * گفتا فلك : قيامت عظمى شد آشكار پرسيدم از خرد كه : مگر نفخ صور شد * محشر به پا نمايد اين لحظه كردگار ؟ گفتا : محرم است و ، بود ماتم شهى * كاو شد شهيد و ماند عزايش به يادگار لب‌تشنه شد شهيد ميان دو نهر آب * تنها نه او ، كه هر كه بد او را معين و يار گفتم كه : چيست نام وى و از نژاد كيست ؟ * گفت اين و ، برد از دل بيتاب من قرار مقتول اشك و كشتهء افغان ، شهيد شين * نور و سرور چشم و دل فاطمه ، حسين 2 از خانمان فتادهء بيداد كربلا * كِش رفته خانمان همه بر بادِ كربلا حقا كه داد كرب و بلا ، داد ظلم را * در حقّ او ، كه حق بدهد داد كربلا اى روزگار ! از چه نشد خانه‌ات خراب * چون كشته گشت در ستم آباد كربلا در خلد ، ناله سر كند و پيرهن درد * زهرا ، هر آن زمان كه كند ياد كربلا پشت فلك خميد كه يا رب مباد راست ! * چون خورد بر زمين قد شمشاد كربلا چندان رسيد ظلم به آل نبى كه نيست * كس در ميان آل نبى ، شاد كربلا در ماتم حسين على ، مىرسد مدام * بر گوش چرخ ناله و فرياد كربلا داد از دمى كه بيكس و بىدادرس بماند * شاه شهيد ، كشتهء بيداد كربلا بر خاك ، رخ نهاد و به دل داغ آب داشت * پرشعله ، آتش دلش از باد كربلا از شرم اين كه سبط نبى كشته شد در او * تا عرش مىرسد همه دم داد كربلا گويى به خشت غصه و اندوه بنا نهاد * دست قضا ، نهاد چو بنياد كربلا شست آسمان حناى شفق آن زمان كه شد * از خون خضاب ، گيسوى داماد كربلا آن دم كشيد دست قضا رخت نيلگون * بر روى اين فراشته نُه حجلهء نگون 3 روز الست ، چون كه به ميخانهء قضا * پر كرد دست قدرت حق ، جامى از بلا فرمود تا منادى عشقش يكان يكان * ذرّات را به خوردن آن مىزند صلا